داستان داره به جا های جذابش میرسه از دستش نده
سومات سان : لطفا از این طرف بیایید ابر قهرمانان و ملکه من .کت غرزد : ملکه من
ملکه : پیشی یادت رفت چه قولی داده بودی؟
سومات سان : بفرمایید یه چیزی بخورید که می دونم سفر درازی داشتید .
بعد از خوردن ناهار همه به سمت اتاقی رقتند که به نظر قدیمی تر از بقیه آتاق ها می آمد .
سومات سان : این اتاق مال پدرپدر پدر بزرگم بوده .اسمش کانجی بوده. ما هر ده سال یک بار مرمتش می کنیم ولی باز هم کهنه به نظر میاد . پدر بزرگم (همون پدرپدر پدر بزرگش ) مرد مرموزی بوده . طبق گفته های پدرم اون هر روز صبح از خونه بیرون می زده و نصفه شب برمی گشته . همه می گفتن که اون یه جادو گره .این هم اتاقش . (و ابر قهرمانان را به داخل هدایت کرد)
سومات خودش کنار در ایستاد و داخل نیامد .
کت نویر : چرا شما نمی آید؟
سومات سان با نگرانی گفت: فقط کسانی که جادو دارن می تونن وارد بشن . یکی از خدمتکار هام به خاطر ورود به اینجا بیماری روانی گرفته .
ملکه اتاق را با نگاه بررسی کرد . وقتی چیزی ندید به جادو متوصل شد . چشمانش را بست و از ابر قهرمانان خواست تا عقب بایستند و وردی را خواند که باعث می شد جادو نمایان شود . ناگهان اتاق تکان های شدیدی خورد و پوسته های گچی پایین ریخت . ملکه ورد را تمام کرد و برای پایان کار دستان معلقش را به پایین پرت کرد . که این کار باعث شد دیوار ها فرو ریخته و قیافه واقعیه اتاق که دیوار های نقاشی شده بود بالا بیاید . یک دیوار با بقیه متفاوت بود . جایه یک جفت دست تو خالی روی آن خود نمایی می کرد .
ملکه دستانش را روی محل مورد نظر گذاشت و از جلوی چشم بینندگان نا پدید شد . زوج ابر قهرمان بسیار متعجی به سمت دیوار رفتند و کار ملکه را تکرار کردند که باعث شد به محض باز کردن چشمانشان خود را در مکانی کوهستانی ببینند .
گربه سیاه که با سر فرود آمده بود بسیار عصبی شد .
کت دید که ملکه به دور دست ها خیره شده: به چی نگاه می کنی؟
سرش را برگرداند به آن طرف . خواست غر بزند که با دیدن معبد بزرگ معجزه آسا دهانش از تعجب باز ماند .
همه با خوشحالی به یکدیگر نگاه کردند . آنها بخش اول ماموریتشان را با موفقیت پشت سر گذارده بودند . به راه افتادند ولی چند دقیقه بیشتر نرفته بودند که دره عمیقی را مقابل خود دیدند . ملکه که خود جادوی پرواز داشت و به سرعت رد شد و گفت : دختر کفشدوزکی چرا معطلی؟ تو قدرت پرواز داری . زود باش . فقط کافیه باورش کنی .
کفشدوزک نگران بود که موفق نشود ولی وقی کت نویر دستانش را فشرد و به او روحیه داد . گونه اش را بوسید و آماده شد . کت نویر در دل با خود می گفت: تو کی انقدر جذب من شدی؟ و دستش را روی گونه اش نهاد و جای بوسه را لمس کرد .
کت با استفاده از میله اش از دره پرید البته همه مراقب او بودند که اتفاقی برایش نیفتد . کفشدوزک نفس عمیقی کشید و تمرکز کرد . کلمه پرواز را که به زبان آورد (با صدای بلند) رنگ قرمز لباسش به زرد تغییر کرد . موهایش از حالت دو گوشی به دم اسبی تغییر کرد و تا کمرش بلند شد . دو بال زیبا روی کمرش ظاهر شد که بلافاصله او را معلق کرده و به پرواز در آوردند .
وقتی به آن طرف دره رسید گفت: خنثی ولباسش به حالت عادی بر گشت .
ملکه : خوبه میبینم زود قلقاش دستت میاد . و کفشدوزک لبخند خجولی زد .
همه به سمت معبد حرکت کردند . دروازه بزرگی را روبه روی خود دیدند .
کت : حالا چی؟
کفشدوزک سر تکان داد و اظهار بی اطلاعی کرد .
ملکه چانه اش را مالید . دستش را به دروازه کشید: شاید مثل همون دیواره توی شهر چین باشه . اما همین که دستش به دیوار خورد به عقب پرت شد . کت به سمت ملکه رفت تا تا او را بلند کند و کفشدوزک با گیجی نگاه می کرد .
ملکه که بسیار از این اتفاق خشمگین شده بود دستش را پس زد و خود را معلق کرد . گلوله ای قدرتمند از جادویش را به طرف دروازه نشانه گرفت ولی در لحظه آخر پشیمان شد . شاید بشه باز هم از بالای در رد بشیم هان!!!
وقتی هر سه موافقت کردند آماده پرواز شدند .
ملکه : صبر کنید . اگه بالاش هم همین جادو رو داشته باشه چی؟
ملکه همان طور که به عقب می رفت گفت : اگه این در جادویی باشه همیشه یه راه برای دور زدنش وجود داره ولی کجا؟
همان موقع چشمش به کناره های دروازه افتاد و برای امتحان کردنش جادویش را پرتاب کرد . ولی با چیزی بر خورد نکرد .
همه با خوشحالی به ملکه نگاه کردند .
هردو ملکه را بغل کردند: ملکه داری غم نداری . با جادو مشکل نداری .
و به طرف معبد حرکت کردند . یکی از کاهنان بیرون آمد ولی متوجه آنها نبود . ولی وقتی که نزدیک تر رفت و آنها را دید چنان جیخ زد که انگار جن دیده (خخخخخ با این ادبیاتت)
نگهبانان معبد بیرون آمده و به سمتشان حمله ور شدند .
ولی ملکه همه را متوقف کرد . : گوش کنید ! من و ابر قهرمانان معجزه آسا برای دیدن کاهن اعظم به اینجا اومدیم . ما دشمن نیستیم . معجزه آسا داریم .
خلاصه
بعد از کلی آزمون گرفتن که واقعا معجزه گر دارند یا نه آنها را به داخل راهنمایی کردند .
کت نویر که محو زیبایی معبد شده بود متوجه نشد که صاف داره میره توی دیوار . تا لیدی باگ خواست بهش بفهمونه کت صاف رفت توی دیوار و صورتش صاف شد . تمام حاضرین داشتن می خندیدن ولی ملکه که طاقت دیدن مسخره کردن رو نداشت
فریاد کشید: کافیه !!!!!!!!!! شماها برای حفاظت از انسان ها اینجا کار می کنید یا برای مسخره کردن دیگران؟ دنیای انسان ها از ریشه خرابه . (همون طور که کت را بلند می کرد کفشدوزک کنار او ایستاد و کمکشان کرد)
همان لحظه صدای عصایی از دور آمد و صدای پیر مردی که با تازه واردان سخن می گفت: شما واقعا ابر قهرمان هستید بانوی جوان . و شما ملکه کوامی ها . من به داشتن چنین ملکه ای افتخار می کنم . تعظیم کنید به این ملکه جوان .
پیر مرد جلو تر آمد و گفت : من کانجی هستم . کاهن اعظم این معبد . لطفا نگهبانان معجزه آسا با من بیان .
هر سه با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و با هم گفتند : کانجی پدر بزرگ سومات سان؟
کاهن اعظم باصدای ضعیفش خندید و گفت : بله . حالا اینکه چه اتفاقاتی افتاده رو بعدا براتون تعریف می کنم . حالا لطفا نگهبانان معجزه آسا با من بیان . اولین کار تحویل دادن جعبه معجزه آساست .
ملکه: (تعظیم کرد ) عذر می خوام کاهن اعظم . من نگهبان نیستم ولی جعبه معجزه آسای رتبه دو رو به همراه خودم آوردم .
پس جعبه رو به من بدید ولی خودتون اینجا بمونید . هر وقت خواستید یکی رو میفرستم تا اینجا ها رو نشونتون بده . ولی خودتون هم می تونید توی محوطه بیرون چرخ بزنید .
کفشدوزک و کاهن اعظم با هم از پله ها بالا رفته و ناپدید شدند .
کت : ببینم ملکه بریم بیرون یه دوری بزنیم؟
ملکه با لبخند : باشه بریم .
ملکه: دیدی من برنده شدم . حالا مثل سه بار قبل بگو (صدایش را بم کرد) قبول نیست .
سه دور دویده بودند . دیگر نای ایستادن نداشتند . کنار هم روی زمین دراز کشیدند .
(هر کدوم پاهاشون به یه طرف درازه و سرهاشون کنار همه)
چند لحظه به سکوت گذشت که صدای قارو قور شکم کت نویر بلند شد
ملکه : ببینم پیشی کوچولو یادت ندادن سر موقع غذاتو بخوری که شکمت قارو قور نکنه؟
همان لحظه معده ملکه هم قارو قور کرد .
کت: این طور که من می بینم ملکمون گرسنشه . فکر کنم غذاشو سر موقع نخورده
و بلند بلند قهقهه زد .
ملکه که سرش درد می کرد برای یه دعوای حسابی گفت: چطور جرأت می کنی به ملکت توهین کنی ؟
و با خنده ایستاد . همان طور که با جادو گلوله های برف درست می کرد گفت : الان درسی بهت می دم که دیگه هوس شوخی کردن نکنی .
و سه تا سه تا گلوله ها را پرت کرد . ولی کت همه را با میله اش خراب می کرد . ملکه خواست کت را اذیت کند پس گلوله ای خیلی بزرگ جادو کرد تا پرتاب کند . کت که حواسش بود نقشه ای را در ذهنش پروراند .
رویش را آنطرف کرد و ادای کسی را در آورد که متوجه اطرافش نیست .
تا ملکه گلوله را پرت کرد کت از پنجه برنده استفاده کرد و آن را نابود کرد . ملکه که باور نمی کرد همچین اتفاقی بیفته غیر منتظره به سمت کت رفت و او را در آغوش گرفت و گفت : مثل همیشه عالی بودی گربه شیطون من . و او را بیشتر در آغوشش فشرد .
این جا چه خبره؟
شخصی این را داد زد و متعجب به ابر قهرمانان چشم دوخت .
به نظرتون اون کی بود؟
عالی من که عاشق مهربونی شارل شدم خیلی خوب درکش میکنم و اینکه مطمئنم لیدی باگ بود

جووووووون چه رمانتیک
فکر کنم لیدی باگ داد زد سرشون مصمئنم کله کت رو می کنه .
دختر کفشدوزکی
آره درسته . ولی دفعه دیگه خواستی جواب بدی بگو طرف چی کار کرد که من مجبور نشم دوباره وبلاگ رو باز کنم .
جان من عدی رو بده خیلی باحاله
بعدی اشکتو در می آره . خودم عاشق پارت 14 شدم . ساعت شش امروز می زارمش
زهرا جون عالی بود منتظر ادامه هستم

و نظری هم درباره ی اینکه اون شخص کی بود ندارم
ادامه رو ساعت شش میزارم عجله نکن .