ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
با توجه به اینکه می خواستم مشتاقتون کنم تا حدس بزنید برین بخونین پارت رو تا از این کنجکاوی دربیاین
برو بخونش
مرینت:مامان دیروز داشتم به یه چیزی فکر می کردم
مادر مرینت:چی عزیزم؟
مرینت:به اینکه چرا انقدر لوکا به من اهمیت می ده؟
مادر مرینت:خب شاید...
مرینت:نه مامان اینو نگو من به پدر قول دادم که عاشق نشم
مادر مرینت:ولی نمیشه که عزیزم هر نفر باید طعم شیرین عشق رو بچشه
مرینت:ولی من نه
مادر مرینت:میل خودته ولی من می دونم که تو هم لوکا رو دوست داری
سرمو به یه طرف کج کردم و گفتم:مامان نه من اصلا و ابدا لوکا رو دوست ندارم
مادر مرینت:باشه من باید برم بیرون تا مواد ماکارون رو بخرم
مرینت:باشه منم امروز با آلیا و بچه ها قرار دارم می رم پیششون
مادر مرینت:خدافظ عزیزم و پیشونی مرینت رو بوسید
(خب یکم دیگه صبر کنید تا برسید پیش آدرین)
کاگامی:مادر لطفا لطفا من باید از اون بی معرفت خبر بگیرم تا بتونم انتقاممو بگیرم
مادر کاگامی:عزیزم من می دونم زندگی با آدرین چه قدر برات مهم بود ولی من نمیزارم نزدیکش بشی چون نمی خوام به روحت آسیب برسه
کاگامی:مادر من می دونم تشریفات چه قدر برای شما مهمه و می دونم دارم با حرف زدن ازتون وقت می گیرم ولی
مادر کاگامی:تو الان نباید مشغول تمرینت برای کلاس شمشیر بازیت باشی؟
کاگامی:بله مادر
(خب یکم دیگه منتظر باش وجدانم:این تا کل شهر پاریس رودور نزنه ول نمی کنه که)
آلیا:من دارم می رم بیرون شیطونی نکنین ها
خواهران کوچولو:باشه خواهر جون
آلیا:ممنون خانم وینیکس که از این دو تا کوچولوی شیطون مراقبت می کنین
خانم وینیکس(پرستار خواهرای آلیا):عزیزم اینا مثل بچه های منن حالا برو دیگه
آلیا می ره دنبال مرینت
مرینت:هی سلام آلیا
آلیا:خب سلام خانوم خانوما چرا من باید اینقدر دم در منتظر توعه *** باشم؟
مرینت:خب ببخشید بیا بریم رستوران دیگه
آلیا:ما رستوران نمی ریم
مرینت:پس کجا میریم؟
آلیا:می ریم خودت می فهمی
(خب می خواستم پیش نینو هم برم ولی گفتم بیشتر از این حرصتون ندم بالاخره رسیدی پیش آآآلیانه بابا پیش آدرین)
آدرین:ناتالی من غذام رو تموم کردم
ناتالی:آدرین لطفا برو و یکی از بهترین لباساتو بپوش
آدرین:برای چی؟
ناتالی:برو بعدا می فهمی
(من دقیقا نمی دونم الان راهنماها آلیا و ناتالین؟؟؟؟؟ مرینت:پارازیت؟آدرین:هی خانوم تازه داریم می رسیم پیش هم
مرینت:آدرین جونم من:اوه اوه این الان آدرین بدبخت رو می کشه از بس بوسش می کنه برو ادامه داستان)
مرینت و آلیا می رن توی یه باغ خیلی بزرگ و قشنگ
آلیا:دختر چرا اینجوری نیگا می کنی؟
مرینت:تا حالا همچین باغ قشنگی ندیدم
آلیا:خب منم ندیدم ولی مث تو ندید بدید بازی در نمیارم خواهر گلم-_-
مرینت:باشه داداش گلم:)
آلیا:
آدرین:ناتالی این باغ مال پدرمه؟
ناتالی:یک نفر منتظر شماست برید
آلیا:برو روی اون میز بشین یه نفر قراره ببینت
آدرین:مرینت؟
مرینت:آدرین؟
این داستان ادامه دارد....
خب به نظرتون برای چی پدر آدرین ترتیب قرار مرینت با آدرین رو داده بگید تا پارت بعدی رو بزارم
فکر کنم پدر آدرین علاقه ی مرینت به آدرین رو فهمیده میخواد به مرینت کمک کنه یا چون دیده مرینت طراح خوبیه خواسته برای پسرش یه کلاه یا یه کتو همچین چیزی طراحی کنه
چشت بی بلا
باید پارت سی و یکم رو بزاری عزیزم
آها باشه می زارم
البته که راست میگم عزیز دلم من این همه مدت منتظر بودم که بزاری

چشم میزارم پارت چندم رو باید بزارم؟
لیدی مون جون چرا داستان تولد مصبیت بار رو ادمه نمیدی عزیزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ادامه بدم واقعا؟ راست می گی جون من؟
شاید هویتشانن را فهمیده و میخواهد میراکلساشونو تحویل بدهند
آووو عجب ذهنی داری ها اصلا به ذهن من خطور نکرد
تریشی(وجدانم):اا تو کی ذهن داشتی من نفهمیدم؟
من:من برم حساب اینو برسم
عالیه
کی میذاری بعدی رو من تا حدودی درست جواب دادم
باشه تا ساعت 3 بعد از ظهر خوبه؟
برای شام دعوت کنه
نچ نچ
یک جلسه برای مد و ایناست
یا
خواسته رابطه شون رو قوی تر کنه
تا حدودی