خب این هم از پارت ششم . ممنون از نظراتتون . کلی انرژی گرفتم . وقتو تلف نکنید رمان منتظر شماست .
وارد خونه آدرینینا شدیم . همون بدو (به معنای لحظه)ورود آقای آگرست با اخم ایستاده بود .
اصولا با همه مثل خودشون رفتار می کنم برای همین با تمأنینه (همون پرستیژ خودمونه) به آقای آگرست سلام کردم .
من : سلام آقای آگرست از دیدن مجدد شما بی اندازه خرسندم . از این که قراره مدتی با شما همنشین باشم بسیار خوشحالم .
هیچ تغییری در صورتش ندیدم ولی در عوض آدرین با بهت به مکالمه ما نگاه می کرد . پدرم اون رو به یکی از اتاقا برد تا لباسش رو طراحی کنه . ناتالی دستیار گبریل من رو به اتاق راهنمایی کرد . آقای آگرست داشت به تصویر خاله امیلی نگاه می کرد .
ناتالی تعظیمی کرد و رفت . بعد از کمی نشستن دیدم نه نمی خواد با من حرف بزنه . پس خودم دست به کار شدم .
بلند شدم و جلوی تابلو های آدرین رفتم .
گبریل : می دونستم طاقت نمیاری روی پاهای تازه متولد شدت راه نری .
من فقط نگاهش کردم . جلو تر اومد و کنار من ایستاد . تا حالا تا این حد بهش نزدیک نشده بودم . یعنی ابهتش این اجازه رو بهم نمی داد .
گبریل : آدرین خیلی جذابه نه ! اون مثل فرشته ها زیباست . یک فرد بی نقص مثل مادرش .
من : اما درد و غم از صورتش می باره .
اینقدر مظلوم این رو گفتم که با تعجب نگاهم کرد .
با پوزخند ادامه دادم : نتها فایده ای که به کما رفتن برام داشت این بود که احساسات منفی رو از صد کیلو متری تخشخیص میدم . دیگه خوندن احساسات منفی از یه عکس که برام کاری نداره .
گبریل : دوست داری از اون احساسات منفی که متوجهشون میشی، استفاده کنی ؟
حس می کردم بد جنسی داره به بی تفاوتیش غلبه می کنه . پس با شرارت جواب دادم : خیلی . دوست دارم اون ها رو به بردگی بگیرم . اما خب چه هدفی می تونه پشت این همه شرارت من پنهان بشه ؟ الان ممکنه تنها هدف من رسوندن لایلا و آدرین به هم باشه .
گبریل : واقعا دوست داری کمک کنی ؟
من : اگه بشه چرا که نه ؟ امروز احساسات منفی زیادی رو دور آدرین حس کردم . می تونه با لایلا سر گرم بشه .
در همین حین آدرین و پدر اومدن و حرف های شرارت آمیز ما نا تمام موند .
با پدر به خونه برگشتیم . خیلی احساس بدی داشتم . اونقدر بد ، که حتی نتونستم جواب پدرم رو بدم . فقط با غم نگاهش کردم که متوجه حالم بشه . باید به اتاقم پناه می بردم . دیگه طاقت نیاوردم .
(پپیون ، بزن بریم کپی کاری)
به سمت برج ایفل رفتم . آخرین جایی که با مادرم رفته بودم . روی بالا ترین مکان برج نشستم . زانو هامو جمع کردم و صورتمو با دستام پوشوندم . با خودم حرف می زدم : پپیون ! چرا منو انتخاب کردی ؟ من چی داشتم که ..............
یه قطره اشک از چشمم اومد . اما با صدای یه نفر سه متر پریدم هوا !!!!!
(تریشی : اوه !اوه !اوه ! ببینم الان نباید شخصیت اصلی توی لایه ازون محو بشه ؟
تریشی عشقم میشه دهنتو ببندی ؟)
تعادلم رو از دست دادم و از ارتفاع پرت شدم پایین . تا به خودم اومدم بال زدم و خودمو به بالا رسوندم . دیدم کت نویر با حالتی از شرم به حالت قبلی من نشسته .
حالا نوبت من بود بترسونمش اما ....................
چرا دلم نیومد . آروم کنارش فرود اومدم . دستم رو روی شونش گذاشتم . مهربون صداش کردم .
من : کت نویر ؟ کت نویر ؟
آروم سرشو آورد بالا . توی چشمای سبزش نگاه کردم .
مهربون گفتم : ببینم باز دختر کفشدوزکی چیزی بهت گفته ؟
روشو اون ور کرد .
من : می دونی من می تونم مثل ارباب شرارت احساساتت رو بخونم ؟
بهم نگاه کرد : امروز یکی این کارو برام کرده حوصله ندارم دوباره بد بختی هام تکرار شن .
یه حس عشق عمیق حس می کنم که ......................
با ناراحتی وسط حرفم پرید : گفتم که نمی خوام بشنوم .
محکم زدم پس گردنش که باعش شد بیفته روی سقف . وقتی به حالت عادیش برگشت با غیض نگاهم کرد . دست خودم نبود با عصبانیت پریدم جلوش : فکر کردی دارم در باره تو حرف می زنم فکر می کنی فقط خودتی که غم داری ؟ من ندارم . آدمای دیگه ندارن ؟ فکر کردی من از غم دنیا آزادم ؟ به چه حقی سرم داد می کشی ؟ من که بالشت نیستم که بخوای سرم داد بزنی ؟ من به اندازه کافی بد بختی تو زندگیم دارم که نخوام بیشتر از یه بار لوست کنم . اشک دوباره چشمام رو تار کرد . بازو هامو بغل کردم و نشستم روی زمین . تو حال خودم بودم که یهو منو کشید توی بغلش .
دم گوشم گفت : منو ببخش تو حق داری . من کمی خودخواهی کردم . من معذرت می خوام . آروم شده بودم . از بچگی این طوری بودم که غم تو دلم نمی موند . دستام رو دورش حلقه کردم.
(تریشی : دختر اینا چیه که تو می نویسی ؟ یکم مؤدب باش . کت نویر و لیدی باگ مال همن . نه این دو تا .
من : خیله خب بابا اون دو تا که عمرا عاشق هم شن حد اقل یه ذره رمان رو صحنه دار کنیم با حال بشه . )
کمی که اروم شدم از بغلش در اومدم و نگاهش کردم . عاشق چشمای ابر قهرمانیش بودم .
من : می دونستی چشمای پلگ خیلی خوشگلن ؟ از چشم سبز گربه ها خیلی خوشم می آد .
گربه سیاه : ولی الان چشمای من سبزه .
من : پلگ اونا رو بهت داده .
بعد از کلی بحث کردن ، با خیالی آسوده چشمام رو روی هم گذاشتم . اما بازم اون احساسات منفی رو حس می کردم ولی یهو نا پدید شدن . شرارتی عظیم ناراحتی رو احاطه کرد .
من : گربه سیاه ، شرارت حس می کنم . کسی شرور شده .
خیلی سریع با راهنمایی من اونجا رفتیم . کسی که شرور شده بود می تونست توی هوا پرواز کنه . گربه به دختر کفشدوزکی خبر داد و گفت : اون ابر شرور لباس فضا نوردی داره . احتمالا بخواد به فضا بره . من باید لباس فضا نوردی مخصوصم رو بپوشم . تو چطوری این کارو می کنی ؟
من : احتمالا از تو تقلید کنم . قدرتش رو تقلید کردم . دیگه از جو خارج شده بودیم .
فضانورده که اسمش (اسپیس من(مرد فضا)) بود با دیدن ما خرده سیارک ها رو به طرفمون پرت کرد .
(حفاظ)
قدرت پشت لاک واقعا به درد بخور بود . دید کار ساز نیست یه سیاه چال درست کرد . داشتیم می افتادیم داخلش که همون لحظه یویو دختر کفشدوزکی ما رو نجات داد .
دیگه قدرت ابر شرور رو خوب دیده بودم برای همین ازش تقلید کردم . تا اومد خرده سیارک ها رو به طرفمون پرتاب کنه همشون رو کنار زدم و با ستاره های دنباله دار دورش رو گرفتم که ما رو نبینه . دیگه خرده سیارکی رو نمی دید که بخواد کنترلشون کنه .
بعد از اینکه به این نتیجه رسیدیم که آکوما توی کلاه فضانوردیشه ستاره ها رو طی یه حرکت انتحاری کنار زدم و با یه خرده سیارک به کلاه ضربه زدم . آکوما رو گیرانداختم و به زمین بر گشتیم .
همه چیز امن و امان که شد به خونه بر گشتم .
ممنون که این پارت رو خوندید امیدوارم خوشتون اومده باشه .
پس تا پارت بعد به من متصل بمونید .
نظر هم بدید فراموش نکنید ها .
اخلاق شارل رو خیلی دوست دارم اون عالیه من سعی می کنم که مثل اون باشم
مرد فضا...................جالبه . نیرویی برعلیه کپی همان نیرو به نظرم دقیقا به معنای خمثی کردن شرارت باشه .
چه صحنه ایی هم داشت
دقیقا

آره
لطفا لطفا لطفا پارت بعدی رو بزار خیلی قشنگه
عشقم برو توی دسته ها
من همه قسمت های این داستان رو قرار دادم .
بعدی رو بزار دیگه خیلی قشنگه داستانش

راستش لپ تاپم مشکل پیدا کرده
براتون می زارم
برای چی بعدی رو نمیذارین
ممنون که رمان من رو می خونی ولی کیبورد لپ تاپم خراب شده نوشتن برام سخته . سعیمو می کنم یک پارت بنویسم .